احمد احمدى بيرجندى و سيد على نقوى زاده
72
مدايح رضوى در شعر فارسى ( فارسي )
لطفش ار تربيت سبيل كند * خاك را خوان جبرئيل كند همّتش چون گهر فشان گردد * مايه پرداز بحر و كان گردد چون كفش آستين برافشاند * فقر در سيم و زر نهان گردد نام دستش چو بر زبان گذرد * ابر از شرم خوى فشان گردد سكه از شوق نام او بيخواست * از جنين درم عيان گردد گوهر از ذوق جود او بىگفت * از مسامات كان روان گردد گر نسيم بهار روضهء او * عطر فرماى مغز كان گردد هر كف خاك تن ز فيض شميم * عطر گلهاى بوستان گردد نظرش چون به تربيت كوشد * جسمها را لباس جان پوشد خسروا گر چه من كف خاكم * ليكن از آستان ادراكم نى غلط گفتم اين چه هذيان 0360945 خ 0 5 خ بود * لال بادا زبان بىباكم تو گرانمايه ابر فياضى * من كف خاك آرزوناكم آرزو اينكه از تراوش لطف * سازى از تيره خاطرى پاكم از تو گر فيض تربيت يابم * عرش بوسد زمين ادراكم پرتوى از تو گر نصيب افتد * شعله گردد بساط خاشاكم ذرهئى كز تو تربيت يابد * بر سر آفتاب و مه تابد مىتوانى ز روى آسانى * كردن اين خاك را زر كانى مىتوانى به يك كرشمهء لطف * ساختن در فن سخندانى طبع چون من سيه گليمى 1360945 خ 0 6 خ را * آنچنان فيض بخش و نورانى كه هم از رشك او شود پر نور * تربت سحر سنج شروانى 2360945 خ 0 7 خ هم ز طوفان حمد تست كه طبع * مىزند موجهاى عُمّانى